دلتنگیها ودلنوشته های احسان برای فرزان
عاشقانه های دل برای بهترین معشوق دنیا

  

لطفابرداشتتون ازاین متن رابرام بنویسید!!!!!

 

 

زن و شوهری بیش از 60 سال با یکدیگر زندگی مشترکی داشتند. در مورد

 

 

 

همه چیز صحبت می کردند و هیچ چیز را از یکدیگر پنهان نمی کردند

 

 

 

مگر یک چیز:

 

 
 

یک جعبه کفش دربالای کمد پیرزن بود که از شوهرش خواسته بود هرگز

آن را بازنکند و در مورد آن چیزی نپرسد در همه این سالها پیرمرد آن را

 

 

 

 

 

 

نادیده گرفته بود

 

 

اما بالاخره یک روز پیرزن به بستر افتاد و پزشکان از او قطع امید کردند.

 

 


 

 

 در حالی که با یکدیگر امور باقی را رفع رجوع میکردندجعبه کفش را آورد 

 

و نزد همسرش برد. پیرزن تصدیق کرد که وقت آن رسیده است که

همه چیز را در مورد جعبه به شوهرش بگوید. پس از او خواست تا در جعبه را باز کند.

وقتی پیرمرد در جعبه را باز کرد، دو عروسک بافتنی و مقداری پول به

 

مقدار 95 دلارپیدا کرد.

 

پیرمرد در این باره از همسرش سؤال نمود.

پیرزن گفت: هنگامی که ما قول و قرار ازدواج گذاشتیم مادر بزرگ به من

 

گفت: که راز خوشبختی زندگی مشترک در این است که هیچ وقت مشاجره

 

نکنید

 

او به من گفت که هر

وقت از دست تو عصبانی شدم ساکت بمانم و یک عروسک ببافم.

 


 

پیرمرد به شدت تحت تأثیرقرار گرفت و سعی کرد که اشک هایش سرازیر

 

 

 

نشود، قفط دو عروسک در جعبه بود.

پس همسرش فقط دو بار در طول زندگی مشترکشان از دست او رنجیده بود.

 

 

 

از این رو در دلش شادمان شد پس رو به همسرش کرد و گفت: این همه

 

پول چطور؟

  

 

پس اینها از کجا آمده؟

در پاسخ گفت: آه عزیزم این پولی است که از فروش عروسکها بدست

 

 

 آوردم...

 

 

 

 

 

 


یکشنبه 29 اردیبهشت 1392
:: 22:33 ::  نويسنده : احسان

درباره وبلاگ

این وبلاگ برای کسیکه عاشقانه دوستدارش بودم وهستم هنوز!!!!وتمام وجودم ازآن اوشد راه اندازی شد. برای اوقاتیکه درکنارش نیستم ودلتنگش میشوم برایش مینویسم.ومیگویم که ان لحظات راکه درکنار ت نیستم ومحبتم رانثارت بنمایم بازهم دلتنگ توام ،قدم به دنیای مجازی بگذاروبدان که عاشقانه دلتنگ دیدارتو ام .بی بهانه بگویم نوشتن را دوست دارم بخاطر تو ای صدف زندگانی ام. اماافسوس ...که مرا شکست... من وباورهایم را... آنقدری که فکرمیکردم مرادوست دارد وبرایش ارزش دارم... نداشتم!!دوست داشتن من سبب گشت تا که....... اومرا به رایگان به غروری کاذب بفروشد... حرمتها شکسته شد ....وبی تردید برای شکستن حرمتها بدان شکل پشیمانی به همراه داشته است... حال آنچه که مانده است...یک دل شکسته ودنیایی غریب مانده است! دنیایی رنگین ازخاطراتیکه باهم داشتیم وارزوهاییکه دوست داشتم با هم به انهابرسیم ... شاید از احساسیکه من درقلب وتمام وجودم به او داشتم هیچگاه بحقیقت به یقین نرسید.شاید میگفت که دوست داشتن من را ازاعماق قلب به یقیین وباور رسیده است... اماگمان میکنم که .... فرزانه ام من به حال وهوای همان روزهای عاشقی اینجا می آیم وعاشقانه بازهم ازاحساسم مینویسم!!!!چون تمام دنیای احسانت بوده ای وهنوزهم آن اولینی !!!...این روزها وشبها وسال به سالی که برمن بگذشت با این باور که نبودنهایمان کنارهم باورشدنی نیست برمن بسیارسخت بگذشت... هنوزهم باورم نمیشود که چگونه رفتارشد با این دل احسانت...
موضوعات
آخرین مطالب
پيوندها
نويسندگان



                    
 
 
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران