|
دلتنگیها ودلنوشته های احسان برای فرزان
عاشقانه های دل برای بهترین معشوق دنیا
خدایا... اين جا حتي گاهي زمان هم كش مي آيد،وقت هايي كه من احساس مي كنم هيچ جا نيستم، وقت هايي كه آن قدر بزرگ فكر مي كنم كه فكرم توي قلب هيچ كس جا نمي شود، آن وقت هايي كه هيچ آدمي روي اين زمين پيدا نمي شود كه حال من را بفهمد، وقت هايي كه زمان به شدت كش مي آيد و من به شدت احساس دلتنگي مي كنم ، وقتي كه ديگر دستم به هيچ جا بند نيست ياد تو مي افتم ، يا لطيف ! اين بار هم آمده ام ، اما اين بار نه براي عفو ات آمده ام نه به طمع مهرباني ات ، نيامده ام كه ببخشي ام ، اين بار آمده ام تا تمام خشم ات را بر من فرو بريزي میدانم آنقدر مهربانی که اصلا خشمگین نمیشی خشم مال مخلوق است نه خالق ....
:: :: نويسنده : احسان آشغال ها زن گفت " نگذارشون بیرون تا وقتی ماشین می آد ... باز این لعنتی ها پارش می کنن و بوی گندشون کوچه رو ور می دار"مرد قبل از گره زدن پلاستیک روی آشغال ها سم ریخت و گفت " دیگه کارشون تمومه ، فردا باید جنازه هاشون رو شهر داری گوشه و کنار خیابون جمع کنه " و کیسه زباله را بیرون برد . فردا روزنامه ها تیتر زدند : " مرگ خانواده پنج نفره بر اثر مسمومیت ناشی از خوردن پس مانده های غذای........
:: :: نويسنده : احسان خیلی سخته آدم نتونه این فکروذهنشوازمساله ای آزاد کنه... خیلی سخته ازشدت فکروذهن آشفته مدام سرگیجه وقلب دردبگیره.. خیلی سخته روی کسی که تموم زندگی خودش حساب بازکنه وبعدببینه که هیج حسابی درکارنبوده.. خیلی سخته یکسال وهشت ماه تک تک لحظه ها توباکسیکه ازته دل دوسش داشتی بگذرونی... براش ازجون ودل مایه بگذاری... وبسادگی ازتو واین همه عشق وعلاقه ای که بهش داشتی بگذره... وارزشیکه براش داشتی وفکرمیکردی براش داریا وفکرمیکردی خیلی دوست داره ببینی ساده تراز هرسادگی اینطورنبوده....
خیلی سخته وبلاگی روکه بااسم خودتوعشقت ساخته بودی براروزاییکه کنارعشقت نیستی ودلت میخادبهش ابرازعلاقه کنی ولی نمیشه بیادتودنیای مجازی که بانهایت عشق وعلاقه براش درست کردی... خیلی سخته ... این وبلاگوبرای فقط وفقط براعشقم ساخته بودم وبس.... حالاحتی نمیتونم بیام ودیگه مطلبی رو بهش اضافه کنم چون همون اول قلبم به دردمیاد تاباید اسم احسان وفرزانو کنارهم بنویسم تابشه واردوبلاگ شد... خیلی سخته ازشدت فکروآشفته بودن این ذهن روی اعصاب معدت اثرگذاشتن... خیلی سخته مدام حالت تهوع داشتن...تیرکشیدن قلب....وداشتن روحی افسرده.... کسیکه دلش میخاست عمری روعاشقونه باعشقش بگذرونه رواینطورشکستنش... دیگه نمیتونم بیام توی این وبلاگو مطلب جدیدی بنویسم... حالم خیلی بدترازاونچزی میشه که فکرشوبکنین... چون فکرمیکردم باعشق وعلاقه ایکه به معشوقم دارمو وتموم سورپرایزاییکه هرروزبهش فکرمیکردم تا براش تازه باشن .... خیلی حال بدی دارم...... میدونم که اون حتی دیگه شاید خیلی وقت باشه به این وبلاگ سرنزنه.................. عشق شیرینترین ودرعین حال تلخترین روزایه زندگیموبرام رقم زد... تلخ تلخ......تلخ تلخ... :: :: نويسنده : احسان ازم گذشته اما...
ازهمه دست کشیدم تا دستاشوبگیرم منی که زنده موندم تا پای اون بمیرم ازم گذشته اما ، ازش نمیگذرم من چقدرسخته بریدن،چقدر سخته گذشتن :: :: نويسنده : احسان حواست نیست... که حتی باورش گاهی،برای خودمم سخت بود ازاین قلبی که عمریه ،خداشی ونمی دونی حواست نیست چشماتو،داری رویه کی میبندی نمی دونی کسی جزمن،به توایمان نمیاره نفهمیدی سکوتی رو،که ازعشق تو نشکسته بری میسوزی ودودش،تووچشم هردومون میره :: :: نويسنده : احسان
آرام وبی صدا، می نشیند بردشت خاطره، برگهای که ازشاخه زندگیم جدا گشته اند . روزها می گذرد ، اکنون که می نگرم ، دشت خاطره پر برگ است ، وشاخه زندگیم خالی ... ی سری از حرفها هستند ک امکان نداره بشه ب گفتار تبدیلشون کــــرد ؛ :: :: نويسنده : احسان من میــنویسم از تو، تو میـنویسی از من
حتی زبان ما هم، گاهی به وصفش الکن روحی که وصل من بود، نزدیک تر ز گردن من مینویسم از تو، تو مینویسی از من :: :: نويسنده : احسان
بغضي بزرگ در عميق ترين جاي سينه ام روحم را مي خراشد، اما نمي دانم بگريم يا شاد باشم؟ نمي دانم نامش را چه بگذارم؟ نمیدانم بغضي از روي شادي يا بغضي به خاطر زخم روزگار؟ نمیدانم امروز بايد شاد یا غمگین باشم؟ امروز زيباترين یا تلخ ترین و بزرگترين روزيست كه خدا در دفترسرنوشتم حكاكي كرده است اما چگونه مي توان اين روز را جشن گرفت وقتي تو نيستي؟ چگونه مي توان شيريني اش را مزه مزه كرد وقتي نگاهت همراهم نيست؟ چگونه مي توان در شعله هاي آتش عشق رقص سرمستي به پا كرد وقتي حضور مستانه ات را حس نمي كنم؟ همه تبريك مي گويند همه اميدوارم مي كنند همه نبودنت را يه امر عادي روزگار مي دانند همه مي گويند: سخت نگير ای پسر ، چيزي نيست كه... اما آخر دلم تو را مي خواهد، مي خواد در اين روز در كنار دلت جشني بگيرد به بزرگي عشق، مي خواهد همه را به مهماني اين جشن فراخواند دلم مدتهاست كه منتظر اين روز بود، خودش را آراسته بود، شاديهايش را انباشته بود تا بر سر راه حضورت گلباران كند، دلم 68 روز را به بهانه ديدنت چشم بر هم نگذاشته بودو 68 هزار دانه اشك را به پاي دلتنگيهايش ريخت تا اكنون در كنار تو هنگامه اي از شادي به پا كند، دلم سالهاست منتظر اين اولين است، دلم براي اين اولين!! روياها داشت... آخ دلم! دل هميشه بي تابم، از گذشته تا به امروز براي كوچكترين شاديها جنگيده اي، براي از دست دادن بعضي از شاديها اشك ريخته اي، بدان كه بازي روزگار همين است و سرنوشت تو اينگونه رقم خورده است... پس بي تابي نكن و اين سفره جشني را كه گسترده اي بردار كه او نيست! نگين چرا غمگين نوشتي، از دلم هيچ نمي دونين
:: :: نويسنده : احسان
لطفابرداشتتون ازاین متن رابرام بنویسید!!!!!
زن و شوهری بیش از 60 سال با یکدیگر زندگی مشترکی داشتند. در مورد
همه چیز صحبت می کردند و هیچ چیز را از یکدیگر پنهان نمی کردند
مگر یک چیز:
یک جعبه کفش دربالای کمد پیرزن بود که از شوهرش خواسته بود هرگز آن را بازنکند و در مورد آن چیزی نپرسد در همه این سالها پیرمرد آن را
نادیده گرفته بود
اما بالاخره یک روز پیرزن به بستر افتاد و پزشکان از او قطع امید کردند.
در حالی که با یکدیگر امور باقی را رفع رجوع میکردندجعبه کفش را آورد و نزد همسرش برد. پیرزن تصدیق کرد که وقت آن رسیده است که مقدار 95 دلارپیدا کرد. پیرمرد در این باره از همسرش سؤال نمود. گفت: که راز خوشبختی زندگی مشترک در این است که هیچ وقت مشاجره نکنید او به من گفت که هر پیرمرد به شدت تحت تأثیرقرار گرفت و سعی کرد که اشک هایش سرازیر نشود، قفط دو عروسک در جعبه بود. از این رو در دلش شادمان شد پس رو به همسرش کرد و گفت: این همه
پول چطور؟
پس اینها از کجا آمده؟ آوردم...
:: :: نويسنده : احسان
درباره وبلاگ این وبلاگ برای کسیکه عاشقانه دوستدارش بودم وهستم هنوز!!!!وتمام وجودم ازآن اوشد راه اندازی شد. برای اوقاتیکه درکنارش نیستم ودلتنگش میشوم برایش مینویسم.ومیگویم که ان لحظات راکه درکنار ت نیستم ومحبتم رانثارت بنمایم بازهم دلتنگ توام ،قدم به دنیای مجازی بگذاروبدان که عاشقانه دلتنگ دیدارتو ام .بی بهانه بگویم نوشتن را دوست دارم بخاطر تو ای صدف زندگانی ام. اماافسوس ...که مرا شکست... من وباورهایم را... آنقدری که فکرمیکردم مرادوست دارد وبرایش ارزش دارم... نداشتم!!دوست داشتن من سبب گشت تا که....... اومرا به رایگان به غروری کاذب بفروشد... حرمتها شکسته شد ....وبی تردید برای شکستن حرمتها بدان شکل پشیمانی به همراه داشته است... حال آنچه که مانده است...یک دل شکسته ودنیایی غریب مانده است! دنیایی رنگین ازخاطراتیکه باهم داشتیم وارزوهاییکه دوست داشتم با هم به انهابرسیم ... شاید از احساسیکه من درقلب وتمام وجودم به او داشتم هیچگاه بحقیقت به یقین نرسید.شاید میگفت که دوست داشتن من را ازاعماق قلب به یقیین وباور رسیده است... اماگمان میکنم که .... فرزانه ام من به حال وهوای همان روزهای عاشقی اینجا می آیم وعاشقانه بازهم ازاحساسم مینویسم!!!!چون تمام دنیای احسانت بوده ای وهنوزهم آن اولینی !!!...این روزها وشبها وسال به سالی که برمن بگذشت با این باور که نبودنهایمان کنارهم باورشدنی نیست برمن بسیارسخت بگذشت... هنوزهم باورم نمیشود که چگونه رفتارشد با این دل احسانت... آخرین مطالب پيوندها |
||
|
|