دلتنگیها ودلنوشته های احسان برای فرزان
عاشقانه های دل برای بهترین معشوق دنیا

دلم شکست چون تموم اون شناختیکه ازتووخودم واعتقاداتم داشتم ازبین رفت...

این روزا یادآورهمون روزاست....

درسته الان درست دوسالی ازاون شب جلسه میگذره وچندروز دیگه میرسه همون روزی که برای اولین بار....درست یادم هست اونشب چه حرفایی زده شد...چه اشکهایی ریخته شد...

درست یادمه اون روزایه اول روچطوراحترام گذاشتن هارو....

درست یادمه اون روح لطیف ودوستداشتنی را.....

 

همون روزی که همیشه تویه تقویم زندگیم میخاستم ثبت شده بمونه وهرروزوهرماه خاطراتیکه برامون رقم میخوره دلچسبتر ورنگارنگترباشه.........

افسوس......

بواسطه اون شناختیکه داشتم ازت وبعدها دیدم که ای وای من.......الان سرد سرد سرد شدم.....

منیکه همیشه قلبم تموم طول دوران زندگیم برای داشتن یک عشق گرم به کسیکه محبوب دلم قراربود باشه جوش وخروش داشت....

ازت ممنونم  بخاطرهمه اونچیزی که هیچ وقت نمیخاستم سهم زندگیم باشه....


:: ::  نويسنده : احسان

 

 

این هم رسم روزگارست کسی راکه عاشقانه وخالصانه دوستدارش هستی آوای دلت

 

 

 

 

                                    را گونه ای دیگر استجابت میکند.....

 

           آنهاوچیزهایی  که فرزان مرا ازمن گرفتند بدانند که عشق من راازمن نتوانستند که

 

 

                                                                بگیرند.....

 

آنها وچیزهایی که فرزان مراازمن گرفتند بدانند وآگاه باشند که عشق و تمام امیدزندگانی من فرزانه تابه ابد                                                    درقلب احسانش جای دارد....

 

 

 

 

آنها وچیزهایی که فرزان مراازمن گرفتند بدانند وآگاه باشند که قانون طبیعت روزی این جفای را صدامیکند                       وغریبانه مینوازد آنچه را که امروزبرای دل عاشق احسان سازنمودند.....

              حال آنها وچیزهایی که محبوب دلم راازمن جداساختند بدانند که روزی روزگار غریب

 

 

 

                                                             خواهد نوازید........

 

 

                                                 چون دلی عاشق راشکستند......

 

 

 

                                        ای دل تا به کی صبوری از فراق دلبرودلدار.......

 

 

               تا به کی ساعتها برای محبوب دل دلنوشته ها گفتنها ونبودنها وشکنجه ها ...

 

 

 

                                                    ای دل تابه کی صبوری......

 

 

                         دیگر خسته شده ام دنیا.......به ایست که میخواهم پیاده شوم..........

 

 

 

دوست داشتنی ترین  مروارید زندگانی ام وگل همیشه بهارم فرزان عاشقانه وار دوستت دارم.... 

 

 

                                     آری فرزان همیشه دوست داشتنی ام .......

 

 

 

                           بیاد روزهایی که دلم میخاست باهم باشیم ودرکنار هم.......

 

                   گل همیشه بهارزندگانی احسانش فرزانست وفرزانست وفرزان.............

 

 

 

                  تمامی  گلهاتقدیم به زیباترین گل دوست داشتنی دنیا فرزانه عزیزم

 

 

 

             فرزانه من ای گل همیشه بهار احسان یادش بخیر درست همین روزها بود که....

 

 

 


 

 

 

 

 

                                      زمردنگین زیبای احسان گلی بوده همیشه بانام فرزان

 


:: ::  نويسنده : احسان

خداوندا این چیست در وجود من که مرا همچون امواج خروشان در یا برای

رسیدن به ساحل خویش به تلاطم می اندازد...


این چه نیرویی ست که کور سوی از زندگی را در اعماق نهان وجود من

زنده نگه می دارد...


کور سویی از امید برای زیسن،زیستنی که خود هیچ گاه ان را طلب نکرده ام.

حتی برای لحظه ای برای خود بودنم را...

خداوندا امده ام بی انکه خود خواهم،بی انکه مرا بخواهند....


اما امده ام...


امده ام بی انکه بهانه ای برای زیستن داسته باشم.اما امدنم بهانه ای شد

برا ی زیستن،نه برای خود ،برای وجود دیگر،وجودی مثل خودم ،از جنس

خودم ،از فکر خودم، از درد خودم...


اری من بهانه ای بودم برای دیگری.


زیستن من برای دیگری است.....


خدایا،خود چگونه ان من دیگر خود را بیابم؟ان منی که امید به زیستن را در

من روشن نگه میدارد.


خدایا ان نیمه گم شده ام را به من ببخش.


خدایا چیزی را در وجود خود نمی یابم.


خدایا دیگر ان باریکه نوری که از سرچشمه نامعلوم در اعماق وجودم سو

سو میزند را دیگر نمی یابم.


خدایا دیگر چیزی را نمی بینم انگار چشمه دلم خشکیده است ....


خدایا در کجا بیابمت؟!!!در وجود چه کسی؟!!!


خدایا مرا با ان کس که تورا در وجود من می افریند ببخش،به ان کس که

مرا به تو و تو را به من بازمیگرداند.


به ان کس که عشق خاموش وجودم را شعله ور میکند،خدایا زندگی ام را

 به ان کس ببخش که زندگی را به من بخشیده....


خدایا این زنجیره پیدا و پنهان زندگی تا کجا ادامه دارد...تا کی...


خدایا به من عشقی از وجود خود عطا کن تا با رفتنم همیشه ماندگار بماند.
 


:: ::  نويسنده : احسان

خدایا بگذار تا بگریم...

بگذار تا این بغض نهفته در گریبان خویش را که همچون غم سالهای تنهاییم

مرا به آتش میکشد،مرا از هستی تو به نیستی خود میکشاند را از این

دالان تنگ و خفقان که جز ناقوس مرگ نیست،همچون آتش فشان پر درد

فریاد کنم ...

خدایا بگذار تا با اشکهایم بار دگر آب زمین را فرا گیرد و همه را و همه چیز را بشویید

خدایا بگذار تا با اشکهایم غبار غم را از این دل مدفون بشوییم.

خدایا بگذار تا اشک هاییم مسیر زندگی ام را برایم باز کند.

خداوندا من به دنبال اشک هایم روانه میشوم،میروم،میروم و میروم... تا

افق... تا انتها...

بگذار تا با اشک هاییم از این زندگی غسل کنم و تن از این ننگ و خفت

زیستنم بشوییم.

خدایا جامه ام را بر بستم، کوله سفر بر گرفتم،خدایا عزم سفر کرده ام،عزم

 رفتن....

دگر در این راه مرا همراهی نخواهد بود.

خدایا تنها آمده ام،بگذار تنها روم.بگذار من و تنهایی خویش این سفر را به

پایان رسانیم.

خدایا وقتی در پایان این سفر به هستی تو رسیده ام ،نیستی ام را ازم

 بستان....

من در ملکوت تو هیچ نمیخواهم جز تنهایی گمشده خویش را ....

خدایا دیریست تنهایی خویش را از خود رنجاندم،حتی دگر در این شب سیه

تنهایی هم سراغم را نمیگیرد، خدایا من بدون تنهاییم، هیچ ام، تنهاییم وباز

تنهایم...

خدایا دگر رمقی برای خواستن ندارم،برای گفتن،برای رفتن...

خدایا بین هستی تو و نیستی خود سرگردان ایستاده ام،نشسته ام،پای

رفتنم نیست...

خدایا بگذار تا بمیرم،خدایا تنهایی گمشده ام را به من باز گردان،بگذار تا با

تنهایی خویش بمیرم...
 


:: ::  نويسنده : احسان




دو روز مانده به پایان جهان ، تازه فهمید که هیچ زندگی نکرده است .

تقویمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقی مانده بود .

پریشان شد و آشفته و عصبانی ، نزد خدا رفت تا روزهای بیشتری از خدا بگیرد .

داد زد و بد و بیراه گفت ، خدا سکوت کرد .

آسمان و زمین را به هم ریخت ، خدا سکوت کرد .

جیغ زد و جار و جنجال راه انداخت ، خدا سکوت کرد .

به پر و پای فرشته و انسان پیچید ، خدا سکوت کرد .

کفر گفت و سجاده دور انداخت ، خدا سکوت کرد .

دلش گرفت و گریست و به سجاده افتاد .

خدا سکوتش را شکست و گفت : «عزیزم اما یک روز دیگر هم رفت .

تمام روز را به بد و بیراه و جار و جنجال از دستدادی،تنها یک روز دیگر باقیاست.

بیا و لااقل این یک روز را زندگی کن . »

لا به لای هق هقش گفت:

« اما با یک روز ! با یک روز چه کار می توان کرد !؟ »

خدا گفت : « آن کس که لذت یک روز زیستن را تجربه کند ،

گویی که هزار سال زیسته است و آنکه امروزش را درنمی یابد ،

هزار سال هم به کارش نمی آید .»

و آنگاه سهم یک روز زندگی را در دستانش ریخت و گفت :

« حالا برو و زندگی کن .»

او مات و مبهوت، به زندگی نگاه کرد که در گودی دستانش می درخشید .

اما می ترسید حرکت کند ،

می ترسید راه برود،

می ترسید زندگی از لای انگشتانش بریزد .

قدری ایستاد... بعد با خودش گفت :

وقتی قردایی ندارم ، نگه داشتن این زندگی چه فایده ای دارد .

بگذار این یک مشت زندگی را مصرف کنم .

آن وقت شروع به دویدن کرد زندگی را به سر و رویش پاشید ،

زندگی را نوشید و زندگی را بویید

و چنان به وجد آمد که دید می تواند تا ته دنیا بدود ،

می تواند بال بزند ، می تواند پا روی خورشید بگذارد ، می تواند...

او در آن یک روز آسمانخراشی بنا نکرد ،

زمینی را مالک نشد ،

مقامی را به دست نیاورد اما ...

اما در همان یک روز دست بر پوست درخت کشید .

روی چمن خوابید . کفش دوزکی را تماشا کرد .

سرش را بالا گرفت و ابرها را دید و

به آنهایی که نمی شناختندش سلام کرد و

برای آنها که دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد .

او در همان یک روز آشتی کرد و خندید و سبک شد ،

لذت برد و سرشار شد و بخشید ،

عاشق شد و عبور کرد و تمام شد .

او همان یک روز زندگی کرد اما فرشته ها در تقویم خدا نوشتند :

« امروز او در گذشت ، کسی که هزار سال زیسته بود ! »
 


:: ::  نويسنده : احسان

پنج وارونه چه معنا دارد؟


پنج وارونه چه معنا دارد

خواهر کوچکم این را پرسید

من به او خندیدم

کمی ازرده و حیرت زده گفت

روی دیوار و درختان دیدم

باز هم خندیدم

گفت دیروز خودم دیدم

مهران پسر همسایه پنج وارونه به مینو میداد

انقدر خنده برم داشت که طفلک ترسید

بغلش کردم و بوسیدم و با خود گفتم

 بعد ها وقتی غم.... سقف کوتاه دلت را خم کرد....

بی گمان میفهمی

پنج وارونه چه معنا دارد...؟
 


:: ::  نويسنده : احسان

 

خاطرات نه سر دارند و نه ته ...بی هوا می آیند تا خفه ات کنند . . .

میرسند گاهی وسط یک فکر . . . !

گاهی وسط یک خیابان . . .

سردت می کنند . . . داغت میکنند . . .

رگ خوابت را بلدند . . . زمینت می زنند . . .

خاطرات تمام نمی شوند . . .

تمامت می کنند!!!

در زندگـﮯ بـرآﮮ هر آدمـﮯ !

از یـڪ روز،

از یـڪ جــآ،

از یـڪ نفـر،

بـہ بعـد...!

دیگـر هـیچ چیـز مثـل قبـل نیستــ!

نـہ روزهآ، نـہ رنگ هآ، نـہ خیـآبـآטּ هآ

همـہ چیـز مـﮯ شـود:

دلتنگـﮯ...!

 


:: ::  نويسنده : احسان

 بنام صابرصبردهنده 


  به یادآرزوهایم سکوتی میکنم بالاترازفریاد...........
 


:: ::  نويسنده : احسان

مرا در روزی بارانی دفن کنید تا آتش قلبم خاموش گردد و در
طابوتی بگذارید از چوب تا بدانند عشق من مانند چوب خاکستر شد
دستهایم را بر روی سینه ام قرار بدهید تا بدانند همیشه دوست
داشتم کسی را در آغوش بگیرم چشمهایم را باز بگذارید تا بدانند
همیشه چشم انتظار بودم صورتم را رو به غروب آفتاب بگذارید تا
بدانند عشق من غروب کرده و زندگی ام تمام شد . مرا در آفتاب
بگذارید تا بدانند عشق من شعله ور شد....


 


:: ::  نويسنده : احسان

به رسم آن روزها میگویم که یادش بخیر...

آری درخاطرم ماندگارهست برای همیشه ...

افسوس که آنچه درخاطرم میپنداشتم  ....

افسوس وهزاران افسوس.....

یادم هست خاطره آن روزازشهریورماه را....یادم هست تمام آن خاطراتی که گذشت.........

یادم هست که همه جا میخواستم که با تمام وجود برایش باشم....

یادم هست وخواهد بود که چگونه عشق رادرهمین حوالی بر دارزدند.....

یادم هست که چگونه برایم ارزشمند گونه دوستداشتنی بود وبه پاس همین رسم گونه ای دیگر با من......

خاطرم هست تمام خاطرات شیرین روزهایی که گذشت وتمام آنچه وتمام برنامه هاییکه  که میخواستم  برای داشتن یک زندگی شیرین برای اوباشد ودرآینده برای شیرینتر شدن روزها وشبهایی که به انتظار آمدنش نشسته بودم وبرنامه ریزی کرده بودم....

براستی چرا وبدینگونه برای عشق ارزش قایل میشویم ما آدمها.............. 

چگونه استـــ حال من…

با غمـــ ها می سازمــــ…

باکنایه ها می سوزمــــــــــ…

به آدم هایی که مرا شکستند

لبخند می زنمـــــــــ…

لبخندی تـــلخـــــــ….

خــــــــــداونــــــــــ ــــــــــدا…

می شود بگویی کجای این دنیـــــــــــــا جای من استــــــــ…

از تــــــــــــــو

و دنـــیایی که آفـــــــــــریدی

فقط در اعماق زمینـــــ اندازه یه قـــــــبر فقط یک قبـــــــــــــــر…

در دور تـــــــــــرین نقطه جــــــهانــــ می خــــــــــــواهمــــــــ ـ

خــــــــدایـــــا

خــــــسته ام

خــــــستهـــــــ…
 


:: ::  نويسنده : احسان

درباره وبلاگ

این وبلاگ برای کسیکه عاشقانه دوستدارش بودم وهستم هنوز!!!!وتمام وجودم ازآن اوشد راه اندازی شد. برای اوقاتیکه درکنارش نیستم ودلتنگش میشوم برایش مینویسم.ومیگویم که ان لحظات راکه درکنار ت نیستم ومحبتم رانثارت بنمایم بازهم دلتنگ توام ،قدم به دنیای مجازی بگذاروبدان که عاشقانه دلتنگ دیدارتو ام .بی بهانه بگویم نوشتن را دوست دارم بخاطر تو ای صدف زندگانی ام. اماافسوس ...که مرا شکست... من وباورهایم را... آنقدری که فکرمیکردم مرادوست دارد وبرایش ارزش دارم... نداشتم!!دوست داشتن من سبب گشت تا که....... اومرا به رایگان به غروری کاذب بفروشد... حرمتها شکسته شد ....وبی تردید برای شکستن حرمتها بدان شکل پشیمانی به همراه داشته است... حال آنچه که مانده است...یک دل شکسته ودنیایی غریب مانده است! دنیایی رنگین ازخاطراتیکه باهم داشتیم وارزوهاییکه دوست داشتم با هم به انهابرسیم ... شاید از احساسیکه من درقلب وتمام وجودم به او داشتم هیچگاه بحقیقت به یقین نرسید.شاید میگفت که دوست داشتن من را ازاعماق قلب به یقیین وباور رسیده است... اماگمان میکنم که .... فرزانه ام من به حال وهوای همان روزهای عاشقی اینجا می آیم وعاشقانه بازهم ازاحساسم مینویسم!!!!چون تمام دنیای احسانت بوده ای وهنوزهم آن اولینی !!!...این روزها وشبها وسال به سالی که برمن بگذشت با این باور که نبودنهایمان کنارهم باورشدنی نیست برمن بسیارسخت بگذشت... هنوزهم باورم نمیشود که چگونه رفتارشد با این دل احسانت...
آخرین مطالب
پيوندها




                    
 
 
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران