|
دلتنگیها ودلنوشته های احسان برای فرزان
عاشقانه های دل برای بهترین معشوق دنیا
خدا جون چکارکنم ،خداجون خستم ،خداجون خودت شاهدی ،چقدر دنبالش گشتم ،چقدر نذرونیاز کردم که ازش بتونم یه خبر بگیرم .خدا جون خودت دیدی چقدر دنبالش گشتم ٔاز هرجا که به ذهنم میرسید ،رفتم ،گشتم ،اما نشد که نشد .خدایا از همه چی خستم ،آخرین ارزوم این بود که فرزانمو بار اخرببینم ،حالا که اون حتی این ارزوی منم حاضر نشد قبول کنه دیگه ارزویی ندارم ..ٔ.کاش مرده بودم و نمیدبدم این شش سال تاوان را ،بعد ازاینهمه وقت یخبری از ش پیدا شد و خوشحال شدم که بلاخره نذرونیازام قبول شد بلاخره یخبری از فرزانم پیدا کردم ،یه نشونی ،ولی حتی نشد باش خیلی حرف بزنم ،حتی نتونستم ازحالش باخبربشم .خدایا خودت یکاری بکن برام .من نمیخام این زندگی را ،زندگی که فرزانه توش نباشه را ،خودت استراحتم بده بقیه این زندگی را که زندگی نیست ومردگیه کامله دیگه برام ،اونروزتاحالا دلم به انتظاراین نشسته بود که یروزببینمش ،خبر پیدا کنم ازش .اما حالا چی ،حالا دیگه چی ....خودت میدونی چقدر دوسش داشتم وبرا همین دوست داشتنش شش سال منو امتحان کردی .خدا آخه چرا ،باید اینطوربشه ،شش سال در به دری ،حسرت ،جدایی ،بیخوابی ،بیماری ،فراموشی ،افسردگی ،مگه چیز زیادی خواستم؟؟؟غیراینکه فرزانمو دوست داشتم ازته قلبمو دوست داشتم یه زندگی خوبا باهم بسازیم .نه حق کسی را خوردم تو همه این سالا نه هرجایی تا اطمینان نداشتم لقمه ای را حلال نمیدونستم به نودم .خدایا تو خودت تو قرانت داستان یعقوب ویوسف را آوردی ،خودت گفتی با دل شکسته استجابت میکنم بندم را ،منم دلم شکست ،نشکست؟؟؟۶سال دلشکسته لودم ،شش سال بغض کردم ،شش سال تحمل کردم به امید رحمتت ،خودت گفتی ولا تقنطو من رحمت الله ،خودت گفتی بعد هرسختی آسونی قرار میدم ،شش سال سختی که گذشت پس چی شد؟؟؟منکه همیشه امیدم را ازدست ندادم ،خدایا ٔ....
خدایا خودت کمکم کن ،واقعا درماندم ،تو این راه ،خودت کمکم کن :من این زندگیا نمیخام دیگه ،از عمر من هرچی مونده بگیر و به عمر فرزانمو اضافه کن ،منکه خودم خوشی ندیدم جز بمدت خیلی کم ،حداقل بقیه عمرم را هرچی که هست بگیر و به عمر فرزانم اضافه کنرکن تا اون بهش خوش بگذره .من دلم میخواست زندگی خوبیا براش بسازم وباهم زندگی خوبیا بسازبم ولی خدا انگار با حکمات اینا نخواستی ،حتی با حکمتت نخواستی یبار دیگه برا اخربن بار فرزانمو ببینم .حداقل هرچه که من نتونستم وبرام مقدور نشد را طوری براش فراهم کن که اون خوشیایی که من میخاستم براش باعث بشم اتفاق بیفته .خدایا خودت استراحتم بده دیگه.فرزانم بلوکمم کرد .۶سال بود خودم همه این مدت که حسرتش موند برام بلوک بودم مودم ،حالا بلوک فرزانمم اومد رو بلوکی که تو زندگی شدم .خستم از همه چیز خستم ٔٔٔ... یکشنبه 30 اردیبهشت 1397 :: 22:56 :: نويسنده : احسان
درباره وبلاگ این وبلاگ برای کسیکه عاشقانه دوستدارش بودم وهستم هنوز!!!!وتمام وجودم ازآن اوشد راه اندازی شد. برای اوقاتیکه درکنارش نیستم ودلتنگش میشوم برایش مینویسم.ومیگویم که ان لحظات راکه درکنار ت نیستم ومحبتم رانثارت بنمایم بازهم دلتنگ توام ،قدم به دنیای مجازی بگذاروبدان که عاشقانه دلتنگ دیدارتو ام .بی بهانه بگویم نوشتن را دوست دارم بخاطر تو ای صدف زندگانی ام. اماافسوس ...که مرا شکست... من وباورهایم را... آنقدری که فکرمیکردم مرادوست دارد وبرایش ارزش دارم... نداشتم!!دوست داشتن من سبب گشت تا که....... اومرا به رایگان به غروری کاذب بفروشد... حرمتها شکسته شد ....وبی تردید برای شکستن حرمتها بدان شکل پشیمانی به همراه داشته است... حال آنچه که مانده است...یک دل شکسته ودنیایی غریب مانده است! دنیایی رنگین ازخاطراتیکه باهم داشتیم وارزوهاییکه دوست داشتم با هم به انهابرسیم ... شاید از احساسیکه من درقلب وتمام وجودم به او داشتم هیچگاه بحقیقت به یقین نرسید.شاید میگفت که دوست داشتن من را ازاعماق قلب به یقیین وباور رسیده است... اماگمان میکنم که .... فرزانه ام من به حال وهوای همان روزهای عاشقی اینجا می آیم وعاشقانه بازهم ازاحساسم مینویسم!!!!چون تمام دنیای احسانت بوده ای وهنوزهم آن اولینی !!!...این روزها وشبها وسال به سالی که برمن بگذشت با این باور که نبودنهایمان کنارهم باورشدنی نیست برمن بسیارسخت بگذشت... هنوزهم باورم نمیشود که چگونه رفتارشد با این دل احسانت... موضوعات آخرین مطالب آرشيو وبلاگ پيوندها نويسندگان |
||
|
|