دلتنگیها ودلنوشته های احسان برای فرزان
عاشقانه های دل برای بهترین معشوق دنیا

به رسم همیشگی دلبردوست داشتنی ام سلام ،سلام فرزان عزیزم

نمیدانم که چرا در گاه وبیگاه های لحظه های زندگی تو فراموش نشدی وهمیشه این سالها غم با هم نبودنمان آزاردهنده شد وحکمت این دوربودنها چیست ؟؟؟

واین سوال برایم سوالی همیشگی شده است که حکمت این آشنایی واین هجران چیست وچرا ؟؟؟؟

تنها میدانم که هرگز نتوانستم ازیادببرم آنچه را که شاید سالها عمروزمان را ازمن گرفته است ..اما عشق چنان شیرین  وخواستنی خود را جلوه میدهد که گاهی حتی همان هجران وسختیها که خیلی هم سخت میگذرد شیرین جلوه میکند.فرزانه ام شش سالیست که از ندیدنمان میگذرد و نمیدانم که چه طول زمانی دیگر باشد که تقدیر روزگار مارا در جایی از زندگی با هم مواجه سازد ...وحتی این فکر که آیا این غم هجران و فراق فرصتی بدهد که تا چه زمان باشیم و ....

بگذار اینگونه بگویم که 

سالهاست که  این دوری وحسرت مثل خوره به جانم افتاده ،وبیخوابیهای مداوم این شش سال ،وحالاهم  کهخیلی بیشترازهروقت دیگر این دلتنگی واین غم بیشترشدهااست چون منو تو با هم خوب بودیم و باهم مشکلی نداشتیم...وما خود را به اطراف باختیم ....

شاید باورش برای خیلی سخت باشد....ولی من فقط تو رادوست داشته ام ودارم وخواهم داشت....

نمیدونم تا کجا بکشم ولی میدونم که این بغض منو داره همراه خودش میکشه ،چشم انتظاری خیلی سخته ،خصوصا این نوع چشم انتظاری ٔٔ...اینکه میگی تو زندگیت کسی هست ،قلبم میگه نیست ،حتی نشونه ای ازون ادم تو پروفایلت هم نبود.اینکه میگی منو فراموش کردی داری دروغ میگی چون اگر فراموش شده بودم اصلا به یادم نمیفتادی که بخوای یادی ازم کنی ...واینکه بیایی و من را قسم بدهی که فراموشت کنم ....چون تو هم من را در یاد داری ....

همیشه دلم میخواست هر چی که تو راضی باشی ...ولی فقط میدونم داغت موند وحسرت وتاوان شش ساله شده خوره زندگیم ٔ...


پنج‌شنبه 24 خرداد 1397
:: 11:48 ::  نويسنده : احسان
این وبلاگ از این تاریخ به بعد به روزرسانی نخواهد شد نه اینکه ازین بابت که نویسنده وبلاگ علاقه ای به کسی که ۷سال از عمرش را پای علاقه دوست داشتنش گذاشت و دیگه علاقه ای در او نخواهد بود.نه تنها بخاطر اینکه کسی که دوستش داشتم همیشه بدونه اینطور فقط نوشته هایی که هرلحظه ها از فکر کردن به او میگذره فقط دیگه نوشته نمیشه...اینطوری که فکری نکنم و اون در ذهن یادم یاد نمیشه....همیشه یادت هستم اینو مطمئن باش.......... . مخاطب این خلوتکده در روزگار و زمانی میتواند این موضوع رادرک کند که زمان دیگر به عقب بازگشتی نخواهد داشت....واین بغض در لحظه هایی همراه همیشگی او خواهد شد آن هم در زمانه ای که عشقها همه چیز هستند به جز آنچه که باید باشند....... اینکه تقدیر روزگار چه موقع گذر مارا به هم بیاندازه رافقط خدامیداند وبس.....ولی من یه چیزایی رادیدم.....
یکشنبه 13 خرداد 1397
:: 00:42 ::  نويسنده : احسان
خدا جون چکارکنم ،خداجون خستم ،خداجون خودت شاهدی ،چقدر دنبالش گشتم ،چقدر نذرونیاز کردم که ازش بتونم یه خبر بگیرم .خدا جون خودت دیدی چقدر دنبالش گشتم ٔاز هرجا که به ذهنم میرسید ،رفتم ،گشتم ،اما نشد که نشد .خدایا از همه چی خستم ،آخرین ارزوم این بود که فرزانمو بار اخرببینم ،حالا که اون حتی این ارزوی منم حاضر نشد قبول کنه دیگه ارزویی ندارم ..ٔ.کاش مرده بودم و نمیدبدم این شش سال تاوان را ،بعد ازاینهمه وقت یخبری از ش پیدا شد و خوشحال شدم که بلاخره نذرونیازام قبول شد بلاخره یخبری از فرزانم پیدا کردم ،یه نشونی ،ولی حتی نشد باش خیلی حرف بزنم ،حتی نتونستم ازحالش باخبربشم .خدایا خودت یکاری بکن برام .من نمیخام این زندگی را ،زندگی که فرزانه توش نباشه را ،خودت استراحتم بده بقیه این زندگی را که زندگی نیست ومردگیه کامله دیگه برام ،اونروزتاحالا دلم به انتظاراین نشسته بود که یروزببینمش ،خبر پیدا کنم ازش .اما حالا چی ،حالا دیگه چی ....خودت میدونی چقدر دوسش داشتم وبرا همین دوست داشتنش شش سال منو امتحان کردی .خدا آخه چرا ،باید اینطوربشه ،شش سال در به دری ،حسرت ،جدایی ،بیخوابی ،بیماری ،فراموشی ،افسردگی ،مگه چیز زیادی خواستم؟؟؟غیراینکه فرزانمو دوست داشتم ازته قلبمو دوست داشتم یه زندگی خوبا باهم بسازیم .نه حق کسی را خوردم تو همه این سالا نه هرجایی تا اطمینان نداشتم لقمه ای را حلال نمیدونستم به نودم .خدایا تو خودت تو قرانت داستان یعقوب ویوسف را آوردی ،خودت گفتی با دل شکسته استجابت میکنم بندم را ،منم دلم شکست ،نشکست؟؟؟۶سال دلشکسته لودم ،شش سال بغض کردم ،شش سال تحمل کردم به امید رحمتت ،خودت گفتی ولا تقنطو من رحمت الله ،خودت گفتی بعد هرسختی آسونی قرار میدم ،شش سال سختی که گذشت پس چی شد؟؟؟منکه همیشه امیدم را ازدست ندادم ،خدایا ٔ.... خدایا خودت کمکم کن ،واقعا درماندم ،تو این راه ،خودت کمکم کن :من این زندگیا نمیخام دیگه ،از عمر من هرچی مونده بگیر و به عمر فرزانمو اضافه کن ،منکه خودم خوشی ندیدم جز بمدت خیلی کم ،حداقل بقیه عمرم را هرچی که هست بگیر و به عمر فرزانم اضافه کنرکن تا اون بهش خوش بگذره .من دلم میخواست زندگی خوبیا براش بسازم وباهم زندگی خوبیا بسازبم ولی خدا انگار با حکمات اینا نخواستی ،حتی با حکمتت نخواستی یبار دیگه برا اخربن بار فرزانمو ببینم .حداقل هرچه که من نتونستم وبرام مقدور نشد را طوری براش فراهم کن که اون خوشیایی که من میخاستم براش باعث بشم اتفاق بیفته .خدایا خودت استراحتم بده دیگه.فرزانم بلوکمم کرد .۶سال بود خودم همه این مدت که حسرتش موند برام بلوک بودم مودم ،حالا بلوک فرزانمم اومد رو بلوکی که تو زندگی شدم .خستم از همه چیز خستم ٔٔٔ...
یکشنبه 30 اردیبهشت 1397
:: 22:56 ::  نويسنده : احسان


یکشنبه 30 اردیبهشت 1397
:: 16:51 ::  نويسنده : احسان


شنبه 29 اردیبهشت 1397
:: 13:58 ::  نويسنده : احسان


شنبه 29 اردیبهشت 1397
:: 13:49 ::  نويسنده : احسان


شنبه 29 اردیبهشت 1397
:: 13:45 ::  نويسنده : احسان
چشمانم هرشب یک دل سیر آب میخورند .... وقتی که دل ، دلتنگی نداشتنت را .... به چشمانم دیکته میکندٔ.... ( احسان ثامن)
شنبه 29 اردیبهشت 1397
:: 01:27 ::  نويسنده : احسان


جمعه 28 اردیبهشت 1397
:: 13:55 ::  نويسنده : احسان


جمعه 28 اردیبهشت 1397
:: 13:44 ::  نويسنده : احسان

درباره وبلاگ

این وبلاگ برای کسیکه عاشقانه دوستدارش بودم وهستم هنوز!!!!وتمام وجودم ازآن اوشد راه اندازی شد. برای اوقاتیکه درکنارش نیستم ودلتنگش میشوم برایش مینویسم.ومیگویم که ان لحظات راکه درکنار ت نیستم ومحبتم رانثارت بنمایم بازهم دلتنگ توام ،قدم به دنیای مجازی بگذاروبدان که عاشقانه دلتنگ دیدارتو ام .بی بهانه بگویم نوشتن را دوست دارم بخاطر تو ای صدف زندگانی ام. اماافسوس ...که مرا شکست... من وباورهایم را... آنقدری که فکرمیکردم مرادوست دارد وبرایش ارزش دارم... نداشتم!!دوست داشتن من سبب گشت تا که....... اومرا به رایگان به غروری کاذب بفروشد... حرمتها شکسته شد ....وبی تردید برای شکستن حرمتها بدان شکل پشیمانی به همراه داشته است... حال آنچه که مانده است...یک دل شکسته ودنیایی غریب مانده است! دنیایی رنگین ازخاطراتیکه باهم داشتیم وارزوهاییکه دوست داشتم با هم به انهابرسیم ... شاید از احساسیکه من درقلب وتمام وجودم به او داشتم هیچگاه بحقیقت به یقین نرسید.شاید میگفت که دوست داشتن من را ازاعماق قلب به یقیین وباور رسیده است... اماگمان میکنم که .... فرزانه ام من به حال وهوای همان روزهای عاشقی اینجا می آیم وعاشقانه بازهم ازاحساسم مینویسم!!!!چون تمام دنیای احسانت بوده ای وهنوزهم آن اولینی !!!...این روزها وشبها وسال به سالی که برمن بگذشت با این باور که نبودنهایمان کنارهم باورشدنی نیست برمن بسیارسخت بگذشت... هنوزهم باورم نمیشود که چگونه رفتارشد با این دل احسانت...
موضوعات
آخرین مطالب
پيوندها
نويسندگان



                    
 
 
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران