|
دلتنگیها ودلنوشته های احسان برای فرزان
عاشقانه های دل برای بهترین معشوق دنیا
سلام
سلامی به بهانه با یک دنیا بهانه
سلام به فرزانه من در سالهای دورازاین سال
سلام فرزانه ام
یلدای این سال هم آمد و مثل تمام یلداهای دیگر آمد و رفت وحالا امشب دیگر نه خبری از پاییز هست و نه دیگر خبر از شوروهیجان شب پیش....
دل است دیگر....اگر نبود نامش را نامی دیگر میگذاشتند....
هزار بار به خودت سخت میگیری و سعی به فراموش شدن میگیری ،اما مگر میششود...آدم است دیگر....و زندگی اش با خاطراتی که در طی سالها زندگی همراه میشود....اینشب که مینویسم هم یکی ازاین شبهاست....
دیگر نه دلتنگت میشوم و نه دیگر دوستت دارم...این بزرگترین دروغیست که یک عاشق میتواند به خوئدش بگوید...وبی گمان این برای من چنین صادق خواهدبود... تنها شاید همراه من تلاشی باشد برای به کمتر یاد آوردنت....اما مگرمیشود یک شب قبل از خواب ازیاد برود...اگر قراربود ازیاد برود چنین شده بود....
عشق یکبار زیباست ودیدنی.....آنچنان که نیما به فرزندش چنین گفت فرزندم یک بهار یک تابستان یک پاییز ویک زمستان خواهی دید و پس ازآن همه چیز این دنیا تکراریست به تکرار...عشق نیز چنین است...اما به این تفاوت که درعشق تکراری وجود نخواهد داشت ....چون دل همچون شهریست که به یک زلزله میلرزد و قدری فرصت بیشتر باقی نخواهد بود...برای آنکه بنای آن را استحکام بخشید...وآن استحکام هماان عشق است...و اگر چاره نشود با زلزله بعدی شهر کامل ویران میشود...ععشق نیز چنان است...عشق یکباردیدنیست و یکبار دیدنش با شکوه است...وتکرارهای بعد از آن تنها یک تکرار خواهد بود...وچنین شد...عشق میان من وتو نیز چنین بود....و تکرار برای من هیچ شور ندارد....
خداکند که این عشق ازمیان برود....منگه نتوانستم از خاطر ببرم....بیگمان برای تو ازیاد نرفته....ونشان آن اینست که گاه یادکنی از یکنفر و بعضی از آن روزها...گاهی به کتمان میرسد ادمی و به انکار ازاینکه عشقی بوده...اما رنگ رخساره خبرمیدهد ازسر درون...آن هنگامه که هنوز بیادت باشد که کجا میشده از تو یاد هنوز و تو به آنجا سربزنی...گاه با خاطره ای گاه با رد شدن ازطرفی به خیال....گویند که دوست داشتنی که به داشتن نرسد حد آن اینست که مجنون بشوی...بیگمان اینروزها من نیز چنین رتبه ای کسب کرده ام...و مدال قهرمانی ام همین کلمات بدون نظم هستند که اینروزها در قالب جمله بروزداده میشوند...
جتنون از همان چرایی شروع میشود که همیشه به تکرار میرسد....ومن هرلحظه پرازاین سوال پر تکرارم.
و آخر این تکرارها اینست که شبی صبح میشود و یا خوابی به چشمانت نمیرود...یا آنکه نمیدانی در کدامین لحظه وچندمین بار ازاین تکرار پراز آزار رو به صحرای جنون در راهی....
راستی یادم رفت که بگویم...آخرین یادگاریت چنان دلم را میسوزاند هرشب...دیدن عکسهایت ....که دارمت وندارمت.... یکشنبه 02 دی 1397 :: 00:03 :: نويسنده : احسان
درباره وبلاگ این وبلاگ برای کسیکه عاشقانه دوستدارش بودم وهستم هنوز!!!!وتمام وجودم ازآن اوشد راه اندازی شد. برای اوقاتیکه درکنارش نیستم ودلتنگش میشوم برایش مینویسم.ومیگویم که ان لحظات راکه درکنار ت نیستم ومحبتم رانثارت بنمایم بازهم دلتنگ توام ،قدم به دنیای مجازی بگذاروبدان که عاشقانه دلتنگ دیدارتو ام .بی بهانه بگویم نوشتن را دوست دارم بخاطر تو ای صدف زندگانی ام. اماافسوس ...که مرا شکست... من وباورهایم را... آنقدری که فکرمیکردم مرادوست دارد وبرایش ارزش دارم... نداشتم!!دوست داشتن من سبب گشت تا که....... اومرا به رایگان به غروری کاذب بفروشد... حرمتها شکسته شد ....وبی تردید برای شکستن حرمتها بدان شکل پشیمانی به همراه داشته است... حال آنچه که مانده است...یک دل شکسته ودنیایی غریب مانده است! دنیایی رنگین ازخاطراتیکه باهم داشتیم وارزوهاییکه دوست داشتم با هم به انهابرسیم ... شاید از احساسیکه من درقلب وتمام وجودم به او داشتم هیچگاه بحقیقت به یقین نرسید.شاید میگفت که دوست داشتن من را ازاعماق قلب به یقیین وباور رسیده است... اماگمان میکنم که .... فرزانه ام من به حال وهوای همان روزهای عاشقی اینجا می آیم وعاشقانه بازهم ازاحساسم مینویسم!!!!چون تمام دنیای احسانت بوده ای وهنوزهم آن اولینی !!!...این روزها وشبها وسال به سالی که برمن بگذشت با این باور که نبودنهایمان کنارهم باورشدنی نیست برمن بسیارسخت بگذشت... هنوزهم باورم نمیشود که چگونه رفتارشد با این دل احسانت... موضوعات آخرین مطالب آرشيو وبلاگ پيوندها نويسندگان |
||
|
|