دلتنگیها ودلنوشته های احسان برای فرزان
عاشقانه های دل برای بهترین معشوق دنیا

 به رسم همیشگی سلام....به رسم همیشگی واگویه هایم سلام...به رسم آنکه نوشتن را دوست دارم آن هم بخاطر تو سلام...و به رسم آنکه نوشتن را با تو دوست داشتم سلام...و به رسم آنکه نبودنت برایم شد درد با نوشتن قهر کردم...امسال هم مرداد اومد و یه تولد دیگه اومد و تو بازم نبودی...با اینکه تو قلبم هستی ولی بازم نبودی...میبینی جبر جغرافیایی زمان ومکانو...میبینی چقدر درد داره دوست داشتنی که به داشتن ختم نشده باشه را ...میبینی چند سال شد...چند سال گذشت...حتی الان که ساعت سه ونیم شبه ...دارم اینجا...آره...امسال هم گذشت...فقط همین....این داستان تموم این ایامی بود که به من گذشت....چقدر دلم برات تنگ شد.چقدر دلم خواست که یبار دیگه ببینمت...دیدی که عشق ممنوعه من شدی...یاد اولین پیک نیکی که با هم رفتیم بخیر...یادته؟؟؟یاد تموم عصرایی که با چه شوری میومدم سمت دانشگاه تون ببینمت بخیر...روزای خوبی بود....چقدر حال اون روزامونو دوست دارم...راستی امسالم گذشت...تولدم مبارک...نیست..وقتی که تو همه این سالها نبودی...وقتی که حتی یبار حاضر نشدی که حداقل یکبار دیگه باهات حرف بزنم...و ببینمت....فرزانه دلم برات تنگه....این آخرین جملم هست که بخونیش...درد داره حتی نمی‌دونم اینجا میای و می‌خونی یا اینکه نمیای و نمی‌خونی...دنیای بی تو سخت گذشت...نمی‌دونم چرا هیچوقت نشد که دوستت نداشته باشم....دلم برات تنگه

..


شنبه 01 شهریور 1404
:: 01:12 ::  نويسنده : احسان

درباره وبلاگ

این وبلاگ برای کسیکه عاشقانه دوستدارش بودم وهستم هنوز!!!!وتمام وجودم ازآن اوشد راه اندازی شد. برای اوقاتیکه درکنارش نیستم ودلتنگش میشوم برایش مینویسم.ومیگویم که ان لحظات راکه درکنار ت نیستم ومحبتم رانثارت بنمایم بازهم دلتنگ توام ،قدم به دنیای مجازی بگذاروبدان که عاشقانه دلتنگ دیدارتو ام .بی بهانه بگویم نوشتن را دوست دارم بخاطر تو ای صدف زندگانی ام. اماافسوس ...که مرا شکست... من وباورهایم را... آنقدری که فکرمیکردم مرادوست دارد وبرایش ارزش دارم... نداشتم!!دوست داشتن من سبب گشت تا که....... اومرا به رایگان به غروری کاذب بفروشد... حرمتها شکسته شد ....وبی تردید برای شکستن حرمتها بدان شکل پشیمانی به همراه داشته است... حال آنچه که مانده است...یک دل شکسته ودنیایی غریب مانده است! دنیایی رنگین ازخاطراتیکه باهم داشتیم وارزوهاییکه دوست داشتم با هم به انهابرسیم ... شاید از احساسیکه من درقلب وتمام وجودم به او داشتم هیچگاه بحقیقت به یقین نرسید.شاید میگفت که دوست داشتن من را ازاعماق قلب به یقیین وباور رسیده است... اماگمان میکنم که .... فرزانه ام من به حال وهوای همان روزهای عاشقی اینجا می آیم وعاشقانه بازهم ازاحساسم مینویسم!!!!چون تمام دنیای احسانت بوده ای وهنوزهم آن اولینی !!!...این روزها وشبها وسال به سالی که برمن بگذشت با این باور که نبودنهایمان کنارهم باورشدنی نیست برمن بسیارسخت بگذشت... هنوزهم باورم نمیشود که چگونه رفتارشد با این دل احسانت...
آخرین مطالب
پيوندها




                    
 
 
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران