|
دلتنگیها ودلنوشته های احسان برای فرزان
عاشقانه های دل برای بهترین معشوق دنیا
سلام عشق قدیمی ،یسال دیگه هم رسید.اره بازم مرداد رسید و فردا از ۲۵ امین خطش هم عبور میکنه .میدونی ،خیلی وقت هست که پر حرفم اما خالی ام .خالی از اینکه بتونم به زبون بیارم ...چون پراز حرفم.امسال هم تمام شد و دوباره یه تاریخ دیگه از فردا اومد که یکسال دیگه به سن من اضافه کنه ...میدونی چندتا ازاین چوب خطها بدونت گذشت ...حسابش با خودت ...تو به حساب من خوب رسیدی ...ممنون بابت اینکه خیلی خوب ودقیق حساب کتاب داشتی ...خدانگهدارت باشه عشق ابدی قدیمی من ....به همین سادگی ...سالها بعد هم میگذره و این ماییم واین گذر عمر ... جمعه 25 مرداد 1398 :: 17:52 :: نويسنده : احسان بعد سالها الان دارم به اینکه ازت یه حال وخبر بتونم داشته باشم میرسم .از خدا هیچ ارزویی نداشتم جز همین ویبرگ وصیتم دادم دست دو تادوستام اگه روزی اتفاقی برام افتاد حداقل اگرشد لحظه اخر ازت یه خبر بگیرم .من خوشحالم زندگیت خوب باشه وتو راضی باشه لطمه ای ام نمیخام زندگیت ببینه ،اما باید حرف بزنم بات ،حرفاتو بشنوم.لطفا اگر ممکنه برات این خواسته منو قبول کن ، چهارشنبه 09 مرداد 1398 :: 07:39 :: نويسنده : احسان نمیدانم ....
که چرا احساسم میگوید که چنین نخواهد بود ....چنین نخواهد شد ...
اینکه دیدارمان برود برای روز قیامت ...
نمیدانم ...
اما فکر میکنم که این احساس در جایی ونقطه ای از زمان به وقتش صادق خواهد بود...
سالها گذشت و ما هم با گذر این سالها گذشتیم ...
از جوانی ...
لحظه های خوب با هم بودن ...
لحظه های نابی که میشد داشته باشیم ...
اکنون من در آستانه ورود ۳۳سالگی وتو نیز چند ماهیست که به ۲۹ سالگی پای گذاشته ای ...
میبینی ...
به همین سادگی ...
خیلی زود گذشت ...
عمر وجوانی مان ...
تباه شد....
تباه اینکه بتی به نام محسن قانون و دلیل این جدایی ها شد...و عاملی به نام غرور دلیل شکستن حرمتهاشد....
آنطرف نمیدانم که تو چگونه سر کردی تمام این سالهایی را که گذشت ...
با یاد یا بدون یاد از تمام اتفاقات وخاطره های خوب وبدش...اما مگر میشود که لحظه ای. چنین نبوده باشد...حتی در قالب یک لحظه ....
شاید هم مثل خیلی از دیگران سعی در فراموش کردن بخشی از خاطره ها داشته باشی ...آن هم به دروغ ...وخود تو هستی که میدانی این یک دروغ بیشتر نیست...
مگر میشود که فراموش کرد...
اینطرف من نیز نتوانستم فراموش کنم ....چون به یقین فقط یک نفر رادوست داشتم ...
ودوست داشتن جرم نیست ....اینکه فقط یکنفر را دوست داشته باشی ...
همه این سالها با زمزمه ها وحرفها و صحبتهای درون ذهنی گذشتند....
و این هفت سال ،هفت سال عجیبی بود....عجیب سنگین ...
راستش را بخواهی هرگز گمان نمیکردم که زندگی ام چنین بشود....
تجربه یک دوست داشتن ...
یک نرسیدن ...
و ماندنش در ذهن ...
گمانم از زندگی و ازدواج و آینده تشکیل خانواده گونه ای دیگر بود....
میبینی چگونه شد....؟؟؟
نمیدانم آنطرف تو چگونه گذراندی ....من که اینطرف ....
یکشنبه 16 تیر 1398 :: 11:48 :: نويسنده : احسان هنوزم اثرت هست ...
شبها که مرا خواب که هیچ ...
و جز بغض هیچ به جانم ...
شبها که مرا تا صبح زمزمه ها باز با تو داشتن...
و تو را باز نداشتن ...
هنوزم اثرت هست در زندگی ام...
هر گه گذرم هست از نقطه نقطه این شهر ...
یاد تو و خاطرات دراین شهر...ومن باز پر از بغض....
هنوزم اثرت هست....
روزها وشبها ...
با یاد تو و ...
آنچه که میخواستم ومیخواستیم...
و نشدهایی که فقط ماند برایم .....
هنوزم اثرت هست... شنبه 08 تیر 1398 :: 15:30 :: نويسنده : احسان سلام
لطفا در مورد وبلاگ نظراتتون رادریغ نکنید. شنبه 08 تیر 1398 :: 15:21 :: نويسنده : احسان اسفندی دیگر از راه رسید و خاطرات اسفند بار دیگر به جبرگذر زمان ،یاد را به گذر از آن بخش از خاطرات وادار میسازد....
شاید اسفند برای خیلیها تداعی بخش خاطرات شیرین باشد...
و انتظار سال نو را یاد آوربشود....
اما اسفند برای من رنگ بغض دارد....
رنگ جدایی...
آن هم در اوج نا باوری... وامسال هشتمین تکرار این بغض است....
و این من و آن هستیم که میدانیم چگونه بر ما گذشت آن دوران.....
خدایا ما برای امتحان شدن بسیار نابلدیم...
پس به لطف کرامت همیشگی ات دیگر کسی را با صبر در وصال نیازمای....
چون هرگز فراموش شدنی نیست....شاید فراموشیست که باید به فراموشی سپرده شود.....
خدایا کمی اتفاق خوب برسان...
صبرمان لبریز که چه گویم....
صبرمان سالهاست که دیگر سر ریزشده است....
خدایا کمی اتفاق خوب برسان.... چهارشنبه 29 اسفند 1397 :: 16:23 :: نويسنده : احسان خیلی وقتها یه پایان شیرین بهتر از. یه پایان تلخه ....
پایان تلخیکه پایانش دیگران باعث باشن پایان تلخیه که هیچوقت فراموش نمیشه ....
این پایان تلخ. همیشه تو ذهن میمونه...
درسته که هرچند بخوای فراموش کنی....اما به موقعش ،وقت وبی وقت میاد سراغت......
پایانی که تو شروع اتفاق بیفته .....
وقتی همه چیز فکر میکنی خوبه و دیگه داره تموم میشن سختیای راهی که اومدی...
اما یه هو جلو چشمت همه چیز خراب میشه
یکشنبه 26 اسفند 1397 :: 16:05 :: نويسنده : احسان درباره وبلاگ این وبلاگ برای کسیکه عاشقانه دوستدارش بودم وهستم هنوز!!!!وتمام وجودم ازآن اوشد راه اندازی شد. برای اوقاتیکه درکنارش نیستم ودلتنگش میشوم برایش مینویسم.ومیگویم که ان لحظات راکه درکنار ت نیستم ومحبتم رانثارت بنمایم بازهم دلتنگ توام ،قدم به دنیای مجازی بگذاروبدان که عاشقانه دلتنگ دیدارتو ام .بی بهانه بگویم نوشتن را دوست دارم بخاطر تو ای صدف زندگانی ام. اماافسوس ...که مرا شکست... من وباورهایم را... آنقدری که فکرمیکردم مرادوست دارد وبرایش ارزش دارم... نداشتم!!دوست داشتن من سبب گشت تا که....... اومرا به رایگان به غروری کاذب بفروشد... حرمتها شکسته شد ....وبی تردید برای شکستن حرمتها بدان شکل پشیمانی به همراه داشته است... حال آنچه که مانده است...یک دل شکسته ودنیایی غریب مانده است! دنیایی رنگین ازخاطراتیکه باهم داشتیم وارزوهاییکه دوست داشتم با هم به انهابرسیم ... شاید از احساسیکه من درقلب وتمام وجودم به او داشتم هیچگاه بحقیقت به یقین نرسید.شاید میگفت که دوست داشتن من را ازاعماق قلب به یقیین وباور رسیده است... اماگمان میکنم که .... فرزانه ام من به حال وهوای همان روزهای عاشقی اینجا می آیم وعاشقانه بازهم ازاحساسم مینویسم!!!!چون تمام دنیای احسانت بوده ای وهنوزهم آن اولینی !!!...این روزها وشبها وسال به سالی که برمن بگذشت با این باور که نبودنهایمان کنارهم باورشدنی نیست برمن بسیارسخت بگذشت... هنوزهم باورم نمیشود که چگونه رفتارشد با این دل احسانت... آخرین مطالب پيوندها |
||
|
|